دلتنگی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:23
سفید مثل شب سال های دور ، همدم تنهایی هایی که با هیچ چیز قابل قسمت نبود و نیست. جز یه هدفون و یه آلبوم بابک بیات و این صفحه ... حالا بعد از چند سال نشستم و دارم گوش میدم اون آهنگ ها رو.. یازم بغض... بازم دلتنگی... بازم... من کجا خوابم برد؟ + نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:38 توسط مداد سف...
چرا همه یه تو دارن که میره؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:23
من كه چيزي براي باختن نداشتم، جز تو، يه عمر خوابيده بودم روي يه تخت با ملافههاي سفيد، هر روز يه پرستار ميومد دوتا قاشق شربت ميريخت دهن ما ميگفت زندگيه..زندگيام هميشه مزه ديفنهيدرامين كامپاند ميداد.قورتش ميدادم دو قلوپ آب هم روش، چند تا سرفه ميزدم ميگفتن از آلودگيه، پا ميشدم كه بيفتم دنباله سرنوشت، آ...
درد پاها - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:23
مغزم درد می کنداز حرف ها، از گلایه ها، از فکر کردن ها و نکردن ها...مغزم درد می کند و می زند به سینه ام و تیر می کشد قلبم و دست آخر دلم درد می گیرد از خوردن این همه بغض..حالا می بینی چرا دکترها همه چیز را به اعصاب حواله می دهند؟با اين همه، دست آخر باید شب ها پاهایم را ماساژ دهمبعد از این پیاده روی ها...
ما کجا خوابمون برد؟ - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
میشینیم و میشینیم کالبدشکافی روزایی رو می کنیم که خیلی خوب بودن.. همون روزایی که توی خود همون روز شاید حسی نداشتیم.. یه چیز مثل بی حسی خودت به همون گنبد سبز و ... ما کلا واسه قاب گرفتن قشنگی های قدیمی آفریده شدیم انگار... چون اون حس رو هم تجربه کردیم حالا دیگه پایین ترش ما رو راضی نمی کنه و میزنیم ز
شرط ورود به مهمانی خدا - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
من بی حرفم... خالی ام.. هیچ... پ.ن: شاید این به دردت بخوره.. من دیگه حرف زدنم نمیاد.. اینو گوش کن + نوشته شده در شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 14:1 توسط مداد سفید |
نامربوط - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
نامربوط باز یک جا یک گوشه از دنیا٬ یا شاید همین حوالی انگار یک دل خیلی نامربوط برای یک نفر تنگ شده است و دومینوی این دلتنگی نامربوط حال به تو رسیده است و خیلی بی مقدمه دلتنگ یک آدم نامرتبط شده ای . شاید او دلتنگ کسی دیگر است و آنها هم هر کدام در هیاهوی دیگری... + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳...
توبه نامه - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
دیگر نه مرثیه میخوانم ، نه به سینه میزنم، نه نامت را بر این زبان جاری می کنم.. دیگر هیچ نمی گویم.. تو هم نخوان.. با سیاهی های خیمه های عزایت برایم روضه نخوان.. چشمانی که نمی بیند تو را در تمام سال ، در تمام آن زمان هایی که باید ببیند، دیگر نباید ببیند. هرچه من چشم می بندم تو باز می آیی با یادت روبرو
صبح - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
صبح بدترین اتفاق زندگیست وقتی بیداری، رویایت را از من می گیرد... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:2 توسط مداد سفید |
انتخاب - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
انتخاب باید دل گرفته بود بازم. همه ی خوشحالی ها و شادی ها هجوم میارن که دل گرفته رو ازت بگیرن و این بدترین درده که دلت نگیره تا با خودت بشینی و یه حساب سرانگشتی کنی که ببینی کجای کاری.باید امشب حتما از خودم مینوشتم که چی هستم و کی هستم تا فردا مثلا به عنوان تکلیف بدمش به جلیلوند اما دستم به سمت کاغذ
ياد قديما - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:44
لابلاي خاطره بازي امشب يادت افتادم سفيد مثل شب...